تبليغاتX
سونات

رها باش ،‌ مانند نسيم آرام صبحگاهي ،

 جاري باش ،‌ مانند رود ،

 دور از دنياي ذهن ،

قلب خود راگوش بسپار كه راه را به تو مي‌نماياند .

نوشته شده توسط طاهر در ساعت 11:8 | لینک  | 

والله آدم نمیدونه چی باید بگه اینم از انتخابات ایران ، من که شک شدم نمیدونم ، انتخابات آزاد جمهوری اسلامی ایران ، شاید این انتخابات عجیب ترین انتخابات کل تاریخ ایران بوده ، امید که یه روز به رای ملت اهمیت داده بشه .

پی اس : این هم میگذرد و در نهایت مردم ایران پیروز هستند.

نوشته شده توسط طاهر در ساعت 16:44 | لینک  | 

اینجا ایستاده ام در میان انگار ، شاهد لحظات بی قرار  و فردایی که بسی خرسند کند مرا.

صدای خرخر فرانکی گوش خلق را کر میکنه ، یاش اهله موریشس و همسرش که من را یاد آدم کوچولوها تا کارتون سرنته پی تی میندازه(نازنین هستن ) ، دیسا، هندیه ، یکمی مشکل شخصی داره با خودش ولی خوب من را به خنده میندازه ، کارل اهل نیوزلند میگه اینجا بهترین جای کره زمینه ، یه آدمه همیشه خوشحال که عاشقه زندگیه ، چقدر درس برای یاد گرفتن اینجا هست ، هر کدومه این آدما با شخصیتهای متفاوتشون گوشه ای از زندگی را به من نشون میدن . خوشحالم .

آنچه که میخواهم همه سربلندی توست ، ای سرو بلند .

شاد باشید.

نوشته شده توسط طاهر در ساعت 20:20 | لینک  | 

اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم


پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند
با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم
هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است
هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است . به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم
وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم : بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم
اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم.

اگر امید نداشته باشی نمی توانی آنچه را که ورای امید است را ببینی.

                                                                                               ارما بومیک

پی اس : ارزش لحظات زندگی به درک کردن آن و کمک و محبت به دیگران است .

همیشه شاد و سربلند باشید.

نوشته شده توسط طاهر در ساعت 6:35 | لینک  | 

 روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساس ها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند :

خوشبختي،پولداري،عشق،دانائي،صبر،غم،ترس و ....... . هر كدام به روش خويش مي زيستند تا

اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.

تمام احساس ها با دستپاچگي قايق هاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند و تعميرش

كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايق ها

شدند و پارو زنان جزيره را ترك كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد

كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر

قايقش شود.

عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.

آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!

قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند.جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب مي رفت و عشق تا زير

گردن در آب فرو رفته بود.

او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساس ها كمك خواست.

اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت: ثروتمندي عزيز به من

 كمك كن .
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.

عشق رو به غرور كرد و گفت: مرا نجات مي دهي ؟

غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.

عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده !

اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم

احتياج به كمك دارم.

در اين حين خوشگذراني و بيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آن ها كمك نخواست.

از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك مي كني ؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!

 سال ها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري ! يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي

گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد .

 عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كرد و گفت :خدايا مرا نجات بده !

ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد.

عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.

پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت . آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساس ها امتحانشان را پس داده بودند . عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد.

دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه

قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد.

تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي ؟

هميشه مي دانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام

احساس ها هستي ى!
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن

مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد ؟؟!
دانائي گفت كه او زمان بود !

عشق با تعجب گفت: زمان ؟؟؟!!!

دانائي لبخندي زد و پاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند !

 پی اس : شب یلدا ، طولانی ترین شب سال در نیمکره شمالی و طولانی ترین روز سال در نیمکره جنوبی پیشاپیش بر تمامی ایرانیان مبارک باد، شب و روز بر شما خوش باد.

 

نوشته شده توسط طاهر در ساعت 16:40 | لینک  | 

دلم پر از حرفه ، دریا دریا ، شاید ، تمام زیبائی زندگی به این احساساتی هست که گاهی تو وجود ما سر میکشه ، نمیدونم ، غم ، عشق ، شادی ، غرور و .... به زندگی معنی میده . دارم مهرپویا گوش میکنم :

میرقصد زندگی در جام چشم تو

سر زد صبح امید از شام چشم تو

من رام چشم تو

همچو چشم تو خموشم چون سر گیسویت ،خانه بر دوشم

گر بماندم گاه گاهی یاد من کن،

گاه گاهی با نگاهی یاد من کن

گر نماندم ، روزگاری یاد من کن

با دوچشم اشکباری یاد من کن

همچو چشم تو خموشم چون سر گیسوت  .

شاد باشید

 

نوشته شده توسط طاهر در ساعت 13:5 | لینک  | 

از کوير گذشتم ، سراب ديدم بارها ، از سراب گذشتم ، زندگي هيچ نيست جز عبور از سراب و نشستن بر ساحل زيباي شناخت .

نگاه کن ، ببين ، حس کن ، هيچ بهانه اي وجود ندارد ، اگر بخواهي که زندگي را حس کني و با تمام وجود لذت ببري ، در اين لحظه عاشق باش ، عاشق تمامي آنچه که در زندگي داري ، عاشق کودک زيباي درون خود باش ، عشق تنها راه رسيدن به آرامش حقيقي است ، بدان خالق بي همتا هميشه با ماست و منتظر لبخند ماست .

آه خداي من ، با تمام وجود از تو متشکرم .

پي اس : براي شاد بودن هرگز منتظر فردا نباش ، در اين لحظه شاد باش .

 

 

نوشته شده توسط طاهر در ساعت 15:21 | لینک  | 

برخی قوانین زندگی

قانون انتظار:
اگر با اعتماد به نفس، انتظار وقوع چيزي را در جهان پيرامونتان داشته باشيد آن چيز به وقوع مي پيوندد . شما هميشه هماهنگ با انتظارات تان عمل مي كنيد و اين انتظارات بر رفتار و چگونگي برخورد اطرافيانتان تأثير مي گذارد.
قانون تمركز:
هر چيزي را كه روي آن تمركز كرده و به آن فكر كنيد در زندگي واقعي، شكل گرفته و گسترش پيدا مي كند. بنابراين بايد فكر خود را بر چيزهايي متمركز كنيد كه واقعاً طالب آن هستيد.
قانون عادت:
حداقل 95 درصد از كارهايي كه انجام مي دهيم از روي عادت است. پس مي توانيم عادت هايي را كه موفقيت مان را تضمين مي كنند در خود پرورش دهيم؛ و تا هنگامي كه رفتار مورد نظر به صورت اتوماتيك و غير ارادي انجام نشود، تمرين و تكرار آگاهانه و مداوم آن را ادامه دهيم.

قانون تفكر مثبت:
براي رسيدن به موفقيت و شادي، تفكر مثبت امري ضروري است. شيوه تفكر شما نشان دهنده ي ارزش ها، اعتقادات و انتظارات شماست.
قانون تغيير:
تغيير ، غير قابل اجتناب است و ما بايد استاد تغيير باشيم نه قرباني آن.

پی اس : آنچه را که میخواهی بدست خواهی آورد

نوشته شده توسط طاهر در ساعت 19:15 | لینک  | 

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود
 وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت ميرفت

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با
تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست
انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد .

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد
مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند .
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده
بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي
كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي
كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين
مرد را پس بگيريد!!
وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت :


((
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان
تو را به بهشت باز گرداند ))


 
پائولو کوئليو

پی اس :  تو نیکی میکن و در دجله انداز         که ایزد در بیابانت دهد باز 

 

 

نوشته شده توسط طاهر در ساعت 18:16 | لینک  | 

 اينجا بمان ؟

افكارم در هم تنيده ، همه چيز ، دنيايي كه پشت سر گذاشتم ، دنيايي كه پيش رو دارم و اين لحظه .

راستي زندگي رمز آلود است . گاهي در يك لحظه رازي بزرگ آشكار مي‌گردد كه تو را به فكر فرو مي‌برد .افكار خود را به حفظ نگه دار و خوب بينديش .

 

پی اس :تنها شجاعانه بنگر ، شجاعانه گام بردار ، زندگي چيزي نيست جز اينكه تو شجاعت خود را نظاره كني .

 

 

نوشته شده توسط طاهر در ساعت 19:58 | لینک  |